X
تبلیغات
« جدایی » - نامه های عاشقانه
راز درون چشمهایم

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و  بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...

دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....

دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!

یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.

در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !

آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....

کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 8:30  توسط ر.م 

بدون تو هرگز!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سرپناه آخر من است و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...

بدون تو حرفی برای گفتن نیست ، به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست...

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی.

ای وای از فردا... از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد آن زمان خورشیدی در آسمان نیست،

و باز باید به انتظارت نشست و گریست با همان دل پر خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته...

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 8:14  توسط ر.م 

بگو ای عشق ، بگو که عاشق منی ، بگو که در این دنیای بزرگ تنها مرا داری و مرا میپرستی ، بگو تا احساس کنم بیش از عشق بر من عاشقی عزیزم ، بگو تا احساس آرامش کنم که در این دنیای بزرگ کسی هست که دیوانه و دلسوخته من است عزیزم ، بگو که تا پایان راه عاشقی با من می مانی ، بگو که دلم آرام شود و به خواب عاشقانه روم!

به خوابی روم که تنها در آن خواب تو را ببینم و تنها تو را احساس کنم ، به خوابی روم که به جز تو کسی را احساس نکنم و  رنگی از این دنیای بی محبت را نبینم.بگو ای عشق که مرا دوست میداری ، اگر بارها به من گفته ای باز تکرار کن این کلمه را ! بگو دوستت دارم و بگو عاشق تو هستم عزیزم ! به من غرور بده ، به من اراده و قدرت عاشق شدن را بده ! عزیزم مرا حس کن بیشتر از همه لحظه ها ،  این دل شکسته مرا باور داشته باش ، و این عشق مرا از تمام وجودت بپذیر عزیزم.این چشمهای خیس مرا با چشمهای خیست نگاه کن و به من بگو که به سوی من می آیی به منی که زخم خورده  از کلام عشق هستم ، معنای واقعی عاشق شدن را بیاموز و به منی که خسته و خورد از زندگی ام آرامش هدیه کن!آرامش من تویی ، آرامش آن صدای مهربان تو هست و آرامش آن چهره ماه تو هست عزیزم ! اگرچه میدانم تو مرا خیلی دوست میداری و اگر چه میدانم تو دیوانه این قلب پر از درد منی ولی باز میگویم که ای عشق من تکرار کن که مرا دوست میداری عزیزم تکرار کن عزیزم… با احساسی پاک ، از ته قلبت و با تمام وجودت بگو که عاشق منی!من آرزوی این دوست داشتن و ابراز محبتی مانند تو را داشتم من آرزوی عشق پاکی مانند تو را داشتم.اینک به منی که همان آرزوی عشق تو را داشتم بگو که دوستم میداری و بگو تاپایان راه با من میمانی تا به آرزویم برسم عزیزم ! بارها از سرزمین عشاق با دلی شکسته و چشمانی خیس سفر کردم اینک میخواهمبا تو باز به سوی آن سرزمین باز گردم و دیگر نیز سفر نکنم!عزیزم بگو که مرا دوست میداری ، بگو تا غرور عشقت در دلم بنشیند ، بگو تا آنهایی که عاشق قلب من هستند بدانند که من یاری دارم ، من یاوری دارم و من مجنون ، لیلایی دارم!

عزیزم بگو مرا دوست میداری ، بگو که عاشق منی و بگو دیوانه این قلب پر از درد منی عزیزم بگو …

منتظرم. منتظر آن صدای مهربانت هستم !

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 7:42  توسط ر.م 

بگو در دلت را به من ، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است.

بگو درد دلت را به من، که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که آواز قناری مرا عاشق کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که چهره خورشید مرا وابسته کرده است.

بگو درد دلت را به من، که شراب عشق مرا مست کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که خدایم مرا شرمنده کرده است.

بگو درد دلت را به من، که دلم مرا گوشه گیر کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است.

بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگی ،

 از دنیا ، از چشمان پر از مهرت بگو!

بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 7:7  توسط ر.م 

رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟
رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته!
می دانستم می روی اما نه به این زودی!
خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!
خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.
خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.
خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.
تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟
افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت…
تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است.
با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به زندگی نیست.
آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدارنشدنی شدند. رفتی بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی!
مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !
من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.
خوشبختی را در چهره ات می بینم . اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 6:12  توسط ر.م